تبليغاتX
ادبی
شعری از سعید جوانبخت :

با این صدای بنان

انگار

خاک می نشیند روی وسایل خانه

آدم را چهل سال پیرتر می کند.

۲۶/۴/۱۳۹۰

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/06/03ساعت 16:24  توسط جواد احمدابادی  | 

شعری از سعید جوانبخت :

 

فقط برای مریم

سهم من

همین دست های کوچک تو با آستین های بالا رفته

همین چشم های خوش تراش

همین لب های بازیگوش

با تمام دغدغه هاشان

حرف هاشان.

میان باد ایستاده ای و تکه هایت به من پرت می شود.

زن ها همیشه زن اند

و مردها گاهی که لازم باشد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/06/03ساعت 16:19  توسط جواد احمدابادی  | 

 

از مینا کیان مهر:

اگر تو نباشي

اگر تو نباشي

دستاني سردرگم دنيايي بدون تواند

و لمس ترانه هايي وحشي

                      رقص ناهنجاري روزگار من است.

زني كه غدغن است

و حجم زياد دردهايش

خيسي چشمانش را تلنگر مي زند.

احساس

شعله ايي كه پروانه شد

تا بال و پري نسوزد

تا رگ خيالم را بزند

آه عشق

روزگار كثيفي ست پشت صداي تو

بگو ته ريش نداي تو را

تيغ حماقتت ستاند

يا غيرتي خزيده در چارقدي مشكي؟

روي مات مرا سياه كرده است

اينجا ولوله ايست براي عفاف ما

كه مبادا همت كنيم و آبادشان كنيم

شايد روزي از خاك درآيي

و شايد آن روز نوروزي نباشد

و توهم سبزي ريشه ي دلبسته گي ات را بخشكاند

و تو بي ريشه ايي

نه تباري نه نسبي

و برگردي

و برگردي

و ديوار بماند و تو

و چون هميشه قفسي زاده شود تا تو را ببلعد

تا زلفان آشفته ات را تيغ خيانت بزند

يا كه اميدي چشمانت را تا ابد ببندد

و بعد بگويند بوي خاك . . . مي دهي

 

مينا كيان مهر- 16/05/1390

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/05/18ساعت 23:2  توسط جواد احمدابادی  | 

 

دریچه های بسته

دخترک همیشه توی دفترش دو خانه می کشید

زیر سقف هر دو خانه چند آشیانه می کشید  

هفت هشت هفت هشت تا کلاغ پیر می کشید

 توی آسمان لاجوردی بی کرانه می کشید

نقطه نقطه نقطه می گذاشت صحن پای حوض را

با مداد خود براي جوجه آب و دانه مي كشيد

بعد كوه ،«بعد لكه هاي پشت كوه» بعد رعد

روي گرده ي كبود ابر تازيانه مي كشيد

يك تير كه زير سايه ي بلوط تر لميده بود

هي براي آن درخت پير شاخ و شانه مي كشيد

دود مي وزيد سمت هر كجا كه باد پشت بام

دود سرد آتشي كه در دلش زبانه مي كشيد

آفريدگار اين جهان زرد خط خطي ولي

هيچ گاه توي بهت دفترش خدا نمي كشيد

يا خدا نبود يا خدا پرنده بود و سيب بود

هر چه بود بي نشانه بود و بي نشانه مي كشيد

آن دو خانه آن دريچه هاي بسته اتفاق بود

گل پري خوب قصه بچه ي طلاق بود

گل پري بلد نبود توي ابر ماه مي كشيد

راه سمت خانه را هميشه اشتباه مي كشيد

خود گناه چشم مهربان ميشي اش نبود اگر

گرگ تير خورده را هميشه بي پناه مي كشيد

او مرا- مرا كه آن «يكي نبود قصه» نيستم

توي يك لباس نقطه چين راه راه مي كشيد

«بعد،بعد چند سال ،چند سال بعدتر از هنوز »
خانه را ميان يك دو هاله ي سياه مي كشيد

دور شاخه هاي مرده ي بلوط پير مي دويد

بعد مي نشست و خسته از ته دل آه مي كشيد

آبان83 محمد حسين بهراميان

 

+ نوشته شده در  جمعه 1390/05/14ساعت 19:1  توسط جواد احمدابادی  | 

 

شعري از ابولفضل حسيني از سال 80

 

صداي مفصلهاي زني كه مي رقصد مي ترساندم

آرام مثل آنكه در شعر ديگري راه رفته باشد

صداي پا در پله ها مي آيد

ديدي همه چیز معطوف به توست و تو صدايي

اگر از باريكه دهانت چيزي بيرون بيايد حتما عجيب مثل دعاي صبحانه است

 

حرامزادگي كن . ها

صبحانه بده . ها

من كه دشنام نمي دادم . ها

من كه وا نمي دادم. ها

در قرمزي واكس خورده ي چشم ام پنهان باش  باش  باش

قلب آدم چار حفره دارد : دهليز و بطن  و دهليز و بطن

يك گام سكوت

دوباره بیاید صدای یخچال ام و صدای ساعتم و صدای چکه هایم

وصدای قلم ام و صدای تنبور پدرسگ ات میان شلیک ها.ها

صدای چکمه ها نه . صدای چکه ها . یعنی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/04/12ساعت 14:4  توسط جواد احمدابادی  | 

ای کاش آب بودم
گر می شد آن باشی که خود می خواهی. _
آدمی بودن
حسرتا!
مشکلی ست در مرز ِ ناممکن. نمی بینی؟

ای کاش آب بودم _ به خود می گویم _
نهالی نازک به درختی گَشن رساندن را
( _ تا به زخم ِ تبر بر خاک اش افکنند
در آتش سوختن را؟)
یا نشای سست ِ کاجی را سرسبزی ِ جاودانه بخشیدن
( _ از آن پیش تر که صلیبی ش آلوده کنند
به لخته لخته ی خونی بی حاصل؟)
یا به سیراب کردن ِ لب تشنه یی
رضایت ِ خاطری احساس کردن
( _ حتا اگرش به زانو نشانده اند
در میدانی جوشان از آفتاب و عربده
تا به شمشیری گردن اش بزنند؟
حیرت ات را برنمی انگیزد
قابیل برادر ِ خود شدن
یا جلاد ِ دیگر اندیشان؟
یا درختی بالیده نابالیده را
حتا
هیمه یی انگاشتن بی جان؟)



می دانم می دانم می دانم
با این همه کاش ای کاش آب می بودم
گر توانستمی آن باشم که دل خواه ِ من است.
آه
کاش هنوز
به بی خبری
قطره یی بودم پاک
از نَم باری
به کوه پایه یی
نه در این اقیانوس ِ کشاکش ِ بی داد
سرگشته موج ِ بی مایه یی.

احمد شاملو، مدایح بی صله
+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/02/19ساعت 9:46  توسط جواد احمدابادی  | 

این شعر از معین قدیری یزدی است .  .

 

دوست ات دارم ای

                          باکره ی مقدس

                                              که اخلاق و میراث مستضعفینی

-    بی نیاز زایشگاه  -

هم آغوش هر صبح و شبم

حتا از عقبم

که پس پس می روم

                        سومین هزاره را

با شناسنامه یی بی نیاز نام پدر

                                 که دست خداست بر سرما

                                                                 و مرا بی نیاز قانون

حتا مرد شدان را

                 در میدان

                          قدم می زنم .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/11/11ساعت 12:58  توسط جواد احمدابادی  | 

 این شعر از سعید جوان بخت است . 

 

اتفاقا سلام

             نشئه از خمیازه

                                آرام و خرفت .

هر روز زنان حامله

و هنوز کودکان واژگون .

آزاد و آباد باد سرزمینم

همچنان که هماره فریاد آبادی و آزادی

   همچنان که سینه به سینه

      همچنان که آبستن زنان فاحشه می شود .

آباد و آزاد باد سرزمینم

                       همچون هیچوقت .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/11/11ساعت 12:53  توسط جواد احمدابادی  | 

 

تصور کن ؛ خیابان از فریاد انبوه است و ما .

با نفس ها و قلب ها و گلوله ها

تصور کن ؛ این فشنگ داغ اشتباه

با تن ؛ باتو . با ما ، چه می کند ؟

تصور کن ؛ این گور و این کفن در باغ است و آواز آزادی در باد .

تصور کن ؛ این روزها که هزاران خورشید می جوشد از زمین

این جوانان در خون ؛ که فردا شاهین و سیمرغ اند .

فردایی که آزاده است ، فردایی که در راه است

تصور کن ؛ درست از عشق تا آزادی

که پایان با پیروزی همراه است  .

جایی میان شهیدان و عاشقان . جایی برای ما .

27/10/1388 خورشیدی- مشد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/11/11ساعت 12:51  توسط جواد احمدابادی  | 

 

احتمالا این لذت پراضطراب ،

 این حس و لمس مشابه ؛ شبیه عشق می شود .

یکی با تمام من . یکی با تمام تو  .

بلند و بالا درست مانند رقص و آواز و شیشه های چشمان ات .

یکی برای من . یکی برای تو .

و حیرانم و گیج مانند زمین . واستوار وقشنگ مانند زمان .

که طلوع کنی تا حدناممکن غروب .

یک روز نام من . یک روز نام تو .

29/10/1388 خورشیدی-مشد

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/11/11ساعت 12:48  توسط جواد احمدابادی  | 

برای 25 دیماه.

 

یعنی به نام پدر و نام پسر . که تو بودی .

برای میلاد ات  و مرگ ات .برای من . برای روح منتظرات .

درود .

امروزم که کدخدایان مرگ ا ت بر پشت نفرت خلق اند

 و دوری نیست که دیریست آماده ی البرز و گرز و دار و دریوزه گی  اند .

آرام اما نیستم که آزار جهان با من است 

که آواز کشیده ی رنج است بر جان میهن ام 

برف می شد اشک بر چشم ام .

و تیر و تبر بود رپ رپ رفتن ات و تابوت منتظرت .

از این خواب نفرین شده ،

از این «کشور دلواپسی»   بیمارم .

یعنی دل ام تنگ است  . . .

یعنی اشک ، درد جاودان چشمان منتظر است .

یعنی راز رفتن ات ومن . وقراری تلخ .

بخواب و بخوان تا قراری که افسانه است .

 و افسانه بوده هست .

21/10/1388 - مشد

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/10/21ساعت 17:57  توسط جواد احمدابادی  | 

 

من از شما بدم می آید .

من از ریش بلند و پلیس نامرد بدم می آید .

من از این گریه های مرگ آلود ضحاک وار این پیر نامربوط ، بدم می آید .

از این درد پی در پی که خون و ترس می خواهد

از این دشنه از این جمهور بی جمشید

از این دین بی دادگر بدم می آید .

از این شورای نامردم

از این دولت سرای دروغ و دزدی وغارت ، بدم می آید .

من از این قاتل و قاضی از این نامرد بی افسر از این نادان بد گوهر، بدم می آید .

بی شک که باران و باد این سیل پر آژنگ

 این مبارزهای جان آگاه نیک پیوند؛ پیروزند و پدرامند .

بدانید و بدان ای ناسرشته از پدر ای پور بی فرهنگ

که مارهای سیاه پیچ درپیچ ات همیدون خِفتان چشم خفته ات را

با مارهای شانه های ات بر البرزو گرز مهمانند .

۳۰/۴/۱۳۸۸ - مشد

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/10/21ساعت 17:48  توسط جواد احمدابادی  | 

 بَعد از نشان و . بعد از عبور ، حالا ، بعد از سيب و سياره  .

 كجاي مني كه نيستي تا ميگردم ؛كجاي پنهان از پيدا در پي اَت .

 گريسته اَند و مرده اَند آنها ميان ما و شما .

 مي خواهم زنانه بر شبانه كه بيايي

 چه تابيده باد بي برق و باران چه دَردانه باد .

 سرزمينانه ميشود اكنون تمام .

 مي خواهم نان و نام سرزمينم باشي.

 ميهنم و سربازم تا آسوده در هواي تو معلقم .

 مرا كه آغازي پس دست باش تا چشم بر چشم تا بدن بر بدن .

  

                                                            27/3/1387 –جواد احمدابادي

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/03/27ساعت 13:35  توسط جواد احمدابادی  | 

 

شمشير به دست  ، افراشته

شير صفت ، پر غرور

در پناه خورشيد جاويد استوار

همگام و هم دل و همسو ، يك زبان

ايران زمين پاينده باد .

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/03/14ساعت 20:29  توسط جواد احمدابادی  | 

 حالا كه آمدي بمان كه لبريزم

 اينجا ميان وطن هايم ؛ اينك درافتاده ميان  .

 مرا بمان . با هرآنچه اتفاق .

 حيران تواَم ؛ روبروي تنت  .

 بخند . بچرخ و برابرشو .

 حالا حضور و حالا تن و دستانت.

 درآمد از بهانه پيداتر، تا لب ها لبالب .

 اكنون زني ميان و زني در صدا .

                                              13/3/1387 –

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/03/14ساعت 16:56  توسط جواد احمدابادی  | 

رگ زن چون زاده ی خاطر درید

کیهان به آهویی نشسته

آه بندان رباطی ناپایدار شد

آتش : آفتابی سیاه شد

و

طمطراق دریا گم شد .

+ نوشته شده در  جمعه 1387/03/10ساعت 11:24  توسط جواد احمدابادی  | 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/03/04ساعت 11:38  توسط جواد احمدابادی  | 

چشمانم آغشته ي زني است

كه اشتياق آغوش اش برهنه است .

زني سراسر .

كه دستان شيرينش غم را پس ميزند

و جهان را دلواپس مي كند .

زني سرتاسر .

+ نوشته شده در  جمعه 1387/03/03ساعت 20:17  توسط جواد احمدابادی  | 

ضامن مرگ خود شديم

 در تمامي قرني كه طعنه بود و تلاطم

و طالع نحس مزقون ميهني .

در شهري كه اشتياق زنان ، طلوع گلوله است و زايش مرگي ديگر :

زندگي خنجري است چون دوشيزه يي از تبار صليب و سرما .

وقتي سكوت در ارتفاع گِل تا گُل ؛ باران سرب است و ماه تير باران

از كابوس آفتابي كه در ساحل شب تمرگيده است خروج كن ؛

كه پيمان تو اسير ائتلاف تفنگ است و تن

و كلامت جز در درازاي شهوت و شقاوت و شراب نخواهد بود .

+ نوشته شده در  جمعه 1387/03/03ساعت 20:14  توسط جواد احمدابادی  | 

نه عيسا را مادري

نه يوسف را پدر

نه در آميزش آدم و حوا ؛ پسر

نه از باد برادري

نه از خاك خواهر

نه از آميزش آب و آتش ؛ دختر

+ نوشته شده در  جمعه 1387/03/03ساعت 20:9  توسط جواد احمدابادی  | 

تو یعنی هجوم

غرش بی تردید داس بر طلای گندمگون تن

آنگاه که زمان زبون است و زالو

و زن زبان است و مرد خفته در آغوش خفت خویش

تو ! یله بودی و انجیل

رهاتر از هزار واژه ی فریاد و آزاد .

افسوس که آزادی خواست انت نبود .

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/03/03ساعت 20:7  توسط جواد احمدابادی  | 

  گاهي تلو تلو . گاهي آمدم

  بارها دلواپس لبخند هاي مختصر .

  آلوده ي ماه بودم و شبيه قاتل آفتاب و روسري اش .

   

  وقتي كه ماه مخالف است ؛

  اي نمي خواهم سرزميني وطن باشد .

  اي خراب باد هرچه ميخانه ، هرچه مسجد .

   

  لي لي كنان چون قطره ي آتش

  همچنان كه هلاك خواستي و سلامت داديم

  اينچونان آفتاب ملامت شدي ؟؟! 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/02/25ساعت 11:35  توسط جواد احمدابادی  | 

    

 

       و سلام و سلامتي و ضرب استكان ها در هوا

                                                   - جايي مثل لحن لحظه ها  

      خسته يا گُل پرنده پهشت و پلان ناتمام زني آبستن .

      كمي خلوت و خالي خراب و خواب و خون و

                                                                    خمار و

                                                                             خلاص .

     يا گاهي سكسكه با صداي پدر سگِ مَردم .

      طلا و تبر ؛ در من . تيره و طايفه ؛ در من .

      بيزار شدم از بس دلم گرفت .

      اين اشك هاي رفته ، رفته است .

      آخر لبخند پر ماتيك و طعم سرخ تند مناسب .

 

      آخر عشق ؛ كه بر باد رفت .

 

                                                                                         جواد احمدابادي

                                                                                     مِشَد ۸/۱/۱۳۸۷

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/02/25ساعت 11:3  توسط جواد احمدابادی  | 

   حالا خيابان تا خانه ات همهمه مي گردد از تو تا جايي كه نميشود تصور باشد .

    نابود كه ميشوي

     باژگون و بازيگوش

    و باز ترانه هاي ضد انقلاب و تو

    و من و هزار زهرماري ديگر .

   حلاوت پستان ات به لب از لابلاي تو

   تا محال تا هركجا كه ميشود لعنت برتوباد كه بايد باشد .

   ناچار كه ميشوي

  درمانده و درگير

  و بيايد روزي كه روي ماهت خاكستر گردد .

  اطراف هرجايي و مهم ام نيست .

  ***

  حيرت از غيرت كثيف ات كه صد آه در برابر است 

   با فرياد حلقه شده تا شليك مرگ برتوباد كه بايد باشد .

                                              

                                              جواد احمدابادي مِشَد   

                                                 22 /10/1386    

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/02/25ساعت 11:2  توسط جواد احمدابادی  | 

                                    

  بلاخره مي شنوم كه مي آيي با چشمانت كه صداي نقره دارد .

   آن روز ميانِ ظهرْ :

    تمامِ قدِ خيابان را از برگُ بادْ ، انباشته مي كنم

  و ، بر هيكلِ خورشيدْ نعره مي زنم .

   تا هنوز ، نرفته يي از بالايِ انگشتمْ بوسه يي خواهم چيد .

   

  شايد طلايِ تندِ لبهايتْ  آشفته است .

   شايد وقتي نمي خندي .

  حتا سالهاست كه محتاجِ گيسوانِ تواَم .

  حتا وقتي آفتابْ درآشوب است .

     

 

                                                       جواداحمدابادی

                                                

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/02/25ساعت 11:1  توسط جواد احمدابادی  | 

   مثلا ؛ اِمريكا .

  و طعم سيگار با ماتيك دختري برنز با موهاي كوتاهِ سكسي .

   و حسِ مسطحِ سرما با قيافه يي لاغر و قهوه يي

  و البته توهم آزادي .

  و بطري شفافِِ شراب ، از بنگ و انگور .

  و گورِ پدر تمام صاحبان زمين .

  ***

  كافي بود كمي آماده از آرايش نيمه لختت كمي معشوقه ميشدي طوري كه تهمت نبود .

  تا واويلاي وطن كه لحظه هاي كوچكم و هياهويي در راه .

  تا اعتبار اشك ها و لبخندها كه شناساي پرسش و پاسخم در دل .              

                                                                                                                             

                                                    جواداحمدابادی

                                                    28/10/86  - مِشَد                                                                                                   

                                                                                                             

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/02/25ساعت 10:49  توسط جواد احمدابادی  | 

 

احسان طبری

ديدارها و گفتگوهای من

با صادق هدايت

 

از ميان يادداشت‌های زنده ياد احسان طبری، كه در زندان جمهوری اسلامی و زير فشار جسمی و روحی ناشی از گفتگوی اجباری و  توام با شكنجه با حسين شريعتمداری درگذشت.

           

صادق هدايت شايد به علت گياه خواريش مردی لاغر اندام شكننده بود. ميانه بالا بود و سپيد تابه، با چشمانی گيرا در پس عينكی كه روی بينيش كمی به زير می لغزيد. تا پيش از ساعت 8 بعد از ظهر كه از آن پس گيلاسي دو يا سه مشروب مي‌ خورد و شنگول مي ‌شد، مردی كم سخن و عبوس بود و تا حدی تاثير خود بگيری در بيننده باقی مي‌ گذاشت، ولی اين تنها "چنين به نظر مي ‌رسيد" و از درون، مردی بي ‌ادعا و متعادل و حتی خجالتي و تهی از اعتماد به نفس بود.

         من هدايت را به كمك نوشين شناختم. پاتوق روزانه او ابتدا كافه لاله زار و سپس كافه فردوس و پاتوق شبانه‌اش كافه- رستوران كنتينانتال بود. اين دو كافه در خيابان اسلامبول قرار داشتند كه در آن ايام خيابان معتبر و گردشگاه تهران بود.

هدايت آشنايان فراوان ولی دوستان معدود داشت: دوستان روزش افرادی بودند كه با او رابطه هنری و منطقی داشتند. دوستان شبش افرادی بودند كه با او در عيش و نوش هم راهی مي ‌كردند. عيش و نوش هدايت وسوسه دوستان شبش بود. اما آشنايان فراوان هدايت از همه نوع بودند. گاه با او بر سر ميز كافه ساعتی مي ‌نشستند و اين را برای خود نوعي مزيت معنوی می شمردند. پس ازمرگ هدايت، هر سه گروه خود را از دوستان نزديك هدايت معرفی كردند و هر كدام خواستند سخن گوی او باشند و هر كدام ديدگاه خود را تنها ديدگاه درست درباره او شمردند. به همين جهت اين همه چهره‌های گوناگون و حتی متضاد از هدايت رسم شده كه گاه خلاف واقع است. هر كسي از ظن خود يار او شد و هدايت خاموش، هدايت طنزگو، هدايت نويسنده، هدايت انسان پرتحمل، به قول خود مانند اسب‌های گاري "علويه خانم" در جاده خراسان بود كه همه مسافران را با خود مي‌ كشيد و مي ‌برد. اين تشبيه را خود او زمانی پس از انتشار داستان بلند "علويه‌خانم" به من گفت. در حالی كه نگاهش در پس عينك تابشی داشت، پرسيد:

- مرا در اين كتاب شناختي؟

من جواب پرتی دادم. گفت:

- نه! نه! من آن اسب‌ها هستم كه زير قنوت سورچی بايد رجاله‌های اين جامعه را با خودشان ببرند.

چه تشبيه دردناك، پر از غرور و زيبائـي! من روزها تحت تاثير اين تشبيه هدايت بودم.

هدايت هرگز عضو حزب توده ايران نبود. بينش فلسفی او به "كيركه‌گارد" و ژان پل سارتر" نزديكی داشت. "فرانتس كافكا"، نويسنده آلمانی زبان چك را بسيار مي پسنديد و دوست مي ‌داشت. ذاتا بدبين بود. زندگی را نوعی تحميل بيولژيك طبيعت مي‌ دانست. خودكشی را، كه‌ چند بار در زندگی آن را آزموده بود، پاسخ شايسته انسان به اين تحميل طبيعت مي ‌شمرد. تلخی و اندوه مغرورانه‌ای در روانش رخنه داشت. گوشه لبانش را طنز مرموزی مي ‌پيچاند. به نظر مي ‌رسيد كه "كافكا" اين محكوميت گوسفندانه تبار انسانی را بيش از همه درك كرده ‌است.

با اين حال، به علت نفرتش از خانوان پهلوي، به حزب ما، به مثابه يك حزب ضد سلطنت علاقه يافت. خود او پس از سقوط رضا شاه، اسكناس همه را از آن ها مي‌گرفت و برای "پدر شاخدار" دو شاخ ديوآسا مي‌ كشيد!. علت محبت او به حزب تنها اين نبود، به علاوه بسياری از رهبران آن روز حزب را از نزديك مي ‌شناخت و با برخی از آن ها سابقه دوستی و آميزش داشت. لذا خود را از شهريور1320 تا عزيمت پاياني‌اش به اروپا در 1330، در برخی دوران‌های ركود و سردي، در اختيار حزب گذاشته بود.

         دوران سردی و ركود، پس از شكست جنبش دمكراتيك آذربايجان در رسيد. كسانی او را به شدت عليه حزب تحريك مي‌ كردند و موفق شدند در مقدمه كتاب "گروه محكومين" ترجمه حسن قائميان، او را به نگارش طعنه‌هاي آشكاری عليه سوسياليسم وا دارند. بعدها اين دوران گذشت و بار ديگر به حزب و دوستان حزبي‌اش روی خوش نشان داد و پی برد كه در كار آن‌ها خدعه‌ای نيست و نه هر نيت و تلاش صادقانه‌ای ازقرعه پيروزی بهره‌ مند است.

         هدايت در زندگی شبانه خود آدم تازه‌اي بود: جغد گوشه‌ نشين، به شمع جمع و بلبل داستان سرا بدل مي ‌گرديد. نيروی اختراع او در طنز به حد دهاء مي ‌رسيد. با ارتجال حيرت آوری يك فرد را با يك طنز خود نابود مي ‌كرد. از سحر وحشتناك خنده، خنده ديگران و يا خنده خود، با ظرافت و مهارت اعجاز مانندي استفاده مي ‌نمود. صبحی مهتدي، شايد بعد از هدايت بيش از همه طنزگويان اطرافش در اين بديهه گوئی خنده‌آور، استاد بود. با اين حال هدايت بارها او را به فرار و شكست وا مي ‌داشت. همه اين ها در محيطی بی پرخاش و بي ‌تنش انجام مي‌ گرفت و ابدا رنجشی ايجاد نمي ‌نمود و جزء شيوه محفل بود و رسم كار بود.

         هنكٌام مرگ 49 سال داشت. لذا در تمام مدتی كه او را مي ‌ديديم جوان و شاداب بود. ريشه اشرافی در او هيبتی خوشايند و تا حدي با شكوه ايجاد كرده بود. از تمدن اروپا عميقا خبر داشت. از شيوه زندگی آسيائی به شدت بدش مي ‌آمد. او و نوشين در اين سليقه شريك بودند. با اين حال هدايت در نويسندگي به دنبال شناخت و پرداخت نمونه‌هاي انسانی اصيل ايرانی رفت. هميشه اين كارش از روی عشق نبود؛ گاه به قصد نشان دادن زشتي ‌ها و ابتذال روحی اين نمونه‌ها بود. انسان‌ ها در نوشته‌های هدايت معمولا نازيبا و مسخ شده‌اند. در "سگ ولگرد" محبت هدايت به سگ گاه بيش از محبت او به برخی انسان‌ ها است. اين نفرت در چهره "حاجی آقا" به حد اعلا مي ‌رسد. انسان دوستی مثلا در "آبجي خانم" به صورت دل سوزی ئند آميزش به روزگار كسانی است كه در اعماق خرافه و ناآگاهی دست و پا مي ‌زنند.

         برخی آثار هدايت خوش بينانه و به سود زندگی و مبارزه است. اين آثار كم و حتی گاه ضعيف‌اند. بهترين آثار او كه در جهت فلسفه درونی او سير كرده، بدبينانه و گاه انسان دشمنانه است؛ البته نه هر انسان، بلكه انسان‌های فرومايه و بی محتوي. هدايت در سرشت خود زندگی و انسان را دوست داشت، ولي از شگرد آسمان رنجيده خاطر بود؛ رنجشي خيامی و حافظي، شاعرانه كه بسيار مي‌ پسنديد.

         او از اين جهت آدمی يگانه بود. من انسانی با اين حد دل خوری از زندگی و با چنين طنز گزنده نديده بودم و بعدها نيز نديدم. ولی زجری كه هدايت می كشيد، جز در طنزش بروزی نداشت. خود‌دار و متين بود و با شوخی و شنگولی بر شكنجه‌اش پرده مي ‌كشيد.

         كافه نشينی او و نوشين ارثيه زندگی آن ها در فرانسه و به قصد گريز از خانه بود. آن‌ ها ساعت ‌های دراز در كافه مي ‌نشستند و بدون اندك سخنی با هم، هر يك به كار خود مشغول بودند. هدايت خواننده حريص و پي ‌گيری بود. از كتاب‌های كلاسيك چين قرون وسطائی تا "كاماسوترا" هندی گرفته، تا برسيم به رمان‌ها و كتاب‌ های علمی و ادبی معاصر، همه چيز را مي‌ خواند. كتاب ضخيم و تجريدی و دشوار فهم "هستی و نيستي" سارتر را خواند و مرا واداشت كه آن را بخوانم. گاه مطالب كتاب ‌ها را برای من با شيوه جذابش نقل مي ‌كرد. كتاب‌ها غالبا به فرانسه بودند، زبانی كه آن را ماهرانه مي ‌دانست و بدان آثار ادبی مي ‌نوشت. گذاردن دست نويس نوشته‌ هايش در اختيار دوستان و شنيدن نقد آن‌ها، عادت دائمي ‌اش بود و جز من چند تن مورد مشورت او قرار مي ‌گرفتند.      

         دو اتاق او را در تهران ديدم. يكی در خانه پدريش و سپس، پس از كوچيدن، در خانه نوسازی كه هنوز سيم كشی برق نداشت و آن هم در خانه پدريش بود. وقتی كتاب "حاجي‌آقا" چاپ شد و پول فراوان آن گرد آمد، ناشر كه دوست هدايت و يك بارزگان زرتشتی به نام "فريدون فروردين" بود، به من گفت: من با پول فروش كتاب راديوی تازه‌ای خريدم زيرا هدايت راديو ندارد. بيا تا آن را با هم به خانه تازه‌اش ببريم! من موافقت كردم. وقتی به خانه دور افتاده و تازه هدايت رفتيم، اواسط روز و خود او هم در خانه بود. وقتي آگاه شد كه ما راديوئی برای او خريده‌ايم با تلخی گفت:   

- بگذارين توی آفتاب بتركد

اين را برای آن گفت كه خانه‌اش برق نداشت و ما بدون اطلاع از اين مسئله، راديوئی خريده بوديم كه نمي ‌توانست مورد استفاده اش قرار گيرد. اين جمله او ما را بور كرد. پس از حادثه آذربايجان كه هدايت از ناتوانی جنبش برای محو سلطنت ناراضی بود و نمي ‌توانست در اين مسئله واقع بينانه قضاوت كند و مقدمه كتاب "گروه محكومين" را در 40 صفحه نوشته بود، من با او در ميدان توپخانه بر خوردم. با محبتی كه بين ما بود سر صحبت را باز كردم و از مقدمه او ابراز ناخرسندی نمودم و وارد بحث فلسفی طولاني در باره اصالت انسان و پيروزی نهائی اش بر همه چيزهای ضد انسانی شدم. از توپخانه تا اواسط اسلامبول سخنان مرا شنيد و كلمه‌اي جواب نداد. من گفتم: تو كه همه‌اش ساكت هستي، آدم وحشت مي ‌كند. هدايت با لبخند كوچكی گفت:

- اصلا شما خوش وحشتيد‍!

و با اين جمله يك بار ديگر ناخرسندي خود را از ناتوانی ما در نبرد با سلطنت و اربابانش بيان داشت و يك بار ديگر مرا بور كرد.

 

 

 

  فرمات PDF : 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/02/25ساعت 10:45  توسط جواد احمدابادی  | 

 

براي ديدن من بي بهانه بيا. بدون چادر مشكي . بدون سلام .......

نمي شود كه نبينمت !  بفهم .

خرابم از تو و تكرار هميشه ي اميدوارگي  .

خرابم از گذشت سالها و ساعتها و شباهت ناجار آدمها .

مانده ام چگونه ببوسمت كه گر بگيرد اين اختناق پوشالي ؟!

حدودا مقصري : فقط كمي زن باش .

. بفرما : زنانه بگو . زنانه بيا ..

هنوز گمان از گزمه هاي حكومت باقي است  و تو انگار شكل اسارتي .

نابوده باد نفرين كند كوهستان ، بشكن طرح كمرنگ لبانت را .

چرخ مي زنم گيج از خنده هاي ات.

. كفايت ميكند لبت تا مجرم باشم .

سلانه پير ميشوي و گيسوان ات از تاريكي ميگذرد .

  به خود بيا . واي صورتت و كندوي سينه ات .

هيهات از جواني . هيهات از فراموشي . هيهات از پاييز .

                                                   

+ نوشته شده در  جمعه 1386/08/25ساعت 9:26  توسط جواد احمدابادی  | 

    درازاي ذهن من ظهري است كه ستيغ افتابش بر سرفه هاي خشك يك جوان نعره ميزند                                                                                                                                                                  
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/02/05ساعت 22:48  توسط جواد احمدابادی